نظرت چیه ؟

مرکز هم فکری و انتقال تجربه

همین الان ثبت نام کن و از ما باش

ثبت نام

توجه : وارد کردن هر دو گزینه ایمیل و موبایل اجباری نیست فقط یک مورد کافی است.

پرسشنامه

کد امنیتی

تغییر

یاد آوری کردن کلمه عبور

چنانچه رمز عبور خود را فراموش کرده اید ایمیل خود را وارد کنید تا اطلاعات حساب کاربری برای شما ارسال شود.

یاد آوری کلمه عبور به وسیله موبایل

یاد آوری کلمه عبور به وسیله ایمیل

فرزندپروری وتوقعات فرزندان

تأثیر سبک های فرزندپروری و کمال گرایی بر سطح توقعات فرزندان

 

 

مقدمه:

یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین دوره های زندگی آدمی دوره ی کودکی است دوره ای که در آن شخصیت فرد یایه ریزی شده و شکل می گیرد و به خاطر طولانی بودن این دوره ی رشدی سبب می شود تا کیفیت عادات و رفتارهای عقلی، عاطفی، اجتماعی و اخلاقی فرد در این دوره تعیین شود. و شکلی منحصر به فرد از سازگاری محیط در وی به وجود آید. تعامل کودک در این دوره با والدین خود بسیار مهم بوده و سبب می شود تا شیوه های فرزندپروری را از اهمیت زیادی برخوردار کند . (کرباسی1390) فرزندپروری فرایندی پیچیده است که شامل رفتارهای ویژه است که در نهایت برآینده فرزند تأثیر می گذارد. و همچنین شیوه های فرزندپروری که والدین انتخاب می کنند از یک سو ارتباط اعضای خانواده را با یکدیگر مشخص می کند و از سوی دیگر شیوه های سازگاری فرزندان را در جامعه تحت تأثیر قرار می دهد. به عبارت دیگر طرز برخورد افراد هر خانواده با یکدیگر در پرورش فرزندان و نحوه رفتار آن ها تأثیر به سزایی دارد. (احدی1388) هدف تمام شیوه های پرورش کودک آماده کردن او برای ایفای نقشی است که گروه و حوزه فرهنگی جامعه به عهده اش می گذارد. والدین و آموزگاران واسطه انتقال آرمان های فرهنگی اجتماع به کودک اند. از آن جا که در هر اجتماع الگوها و آرمان های فرهنگی گوناگونی وجود دارد. والدین نیز بر اساس الگوها و آرمان های فرهنگی شان کودکان خود را به شیوه های گوناگون پرورش می دهند. (احدی و همکران1380) دارلینگ و همکاران (1993) سبک های فرزندپروری والدین را به عنوان مجموعه نگرش های والدین نسبت به فرزندان تعریف می کنند که در ارتباط با فرزندان بیان می شوند و فضای هیجانی ای را می سازند که در آن رفتارهای والدین ابراز می شوند. این رفتارها شامل رفتارهای خاص و هدفمندی است که از طرف هر کدام از والدین برای انجام وظایف والدینی خود اعمال می شوند و همچنین رفتارهای غیر هدفمندی والدین هم شامل ژست ها، تغییر در آهنگ صدا یا بیان هیجان ها را شامل می شوند. « بامریند » معروف ترین سبک های فرزندپروری خانواده را ارائه کرده است او سبک های فرزندپروری را شامل سه سبک اقتداری،آمرانه (استبدادی) و سهل گیر می داند (ماندارا2003). شناخت تعیین کننده های سبک های فرزندپروری یکی از دغدغه های محققان فعال در زمینه ی خانواده بوده است یکی از مدل های نظری که سعی دارد تعیین کننده های سبک های فرزندپروری را توضیح دهد، از سوی بلسکی (1984) ارائه شده است. بلسکی بیان می کند که سه منبع تعیین کننده و تأثیرگذار بر سبک های فرزند پروری عبارت اند از ویژگی شخصی فرزندان، منابع زمینه ای حمایتی و استرس زا و ویژگی های شخصی والدین. (1984) بلسکی معتقد است که از این سه منبع ویژگی های شخصی والدین در تعیین سبک های فرزندپروری مؤثرتر و تعیین کننده تر هستند. کمال گرایی یکی از ویژگی هاي شخصيتی والدین محسوب می شود، كه یک سازه شخصیتی مي باشد و با ویژگی هایی هم چون تلاش برای کامل و بی نقص بودن و تعیین معیارهای بسیار عالی و افراطی در عملکرد همراه با گرایش به ارزیابی انتقادی در رفتار مشخص می شود. (استوبر و همكاران2006- اسلنی وهمكاران1995- فروست و همكاران 1990- هویت و همكاران1991). هویت و همكاران (1991) با نظر به کمال گرایی در ساختار اجتماعی، سه بعد کمال گرایی خودمحور،كمال گرايي دیگر محور و کمال گرایی جامعه محور را متمایز کردند. کمال گرایی خودمحور با تمایل به وضع معیارهای غیرواقع بینانه برای خود و تمرکز بر نقص ها و شکست ها در عملکرد همراه با خود نظارتگری های دقیق مشخص می شود. (فلت و همكاران1991). این شکل از کمال گرایی نزدیک ترین بعد به سازه ای است که غالباً به عنوان کمال گرایی شناخته شده است (بلت1995) و با ناکنش وری و سازش نایافتگی و آسیب پذیری مطابقت می کند (ادکینز و همكاران1996- لیند و همكاران 1999 . گیلبرت و همكاران1998) کمال گرایی دیگر محور بیانگر تمایل به داشتن انتظارات افراطی و ارزشیابی انتقادی از دیگران است و کمال گرایی جامعه محور به احساس ضرورت رعایت معیارها و برآورده ساختن انتظارات تجویز شده از سوی افراد مهم به منظور کسب تأیید اطلاق می شود (هویت و همكاران1991).

بیان مسأله

مشکل و مسئله اصلی  بالارفتن سطح توقعات فرزندان نسبت به والدین است که در جامعه امروزی بسیاری از خانواده ها را دچار چالش های مهمی کرده است و این انتظارات بالای غیرواقع بینانه فرزندان از خود را می توان کمال گرایی خود محور و انتظارات افراطی و ارزشیابی انتقادی فرزندان را از پدر و مادر و یا دیگران را کمال گرایی دیگرمحور نامید. (هویت و همكاران1991)پس می توان گفت که مشکل امروزه پدر و مادرها می تواند به سبک تربیتی آنها و به انتظارات بالای آنها از خود و از فرزندان خود ربط داد، که این انتظارات غیرواقع بینانه آنها از فرزندان باعث شده تا آنها نیز در زندگی خود از پدر و مادر الگوبرداری کرده و مانند آنها سطح بالایی از توقعات را از خودو پدر و مادر و از زندگی داشته باشند و به سمت کمال گرایی سوق پيدا كنند. مطرح شدن اين مسئله باعث اگاه شدن والدين و شناخت بهتر آنها نسبت به سبك هاي تربيتي و فرزند پروري و ارتباط آنها با كمال گرايي و سطح توقعات مي شوند. والدین با بهبود سبک فرزندپروری خود می توانند مهارت های درست زیستن را به فرزندان خود یاد بدهند تا آنها در آینده بتوانند با چالش های خود مقابله کنند چون در مقایسه با گذشته به نظر می رسد که زندگی در جامعه امروزی ایرانی، والدین به نوعی بیشتر درگیر مشکلات فرزندان خود هستند و زندگی آنها را تحت تأثیر قرار می دهد. و این مشکلات به نوع سبک فرزندپروری والدین برمی گردد و مطرح شدن این موضوع می تواند راه حلی برای مشکلات آنها باشد. با مطرح کردن این موضوع می تواند به جامعه و خانواده کمک کند تا نگاهي نو به این مشکل داشته باشند و آگاه شوند که در هر مرحله ای از زمان و تاریخ، تحولات عظیمی در جامعه رخ می دهد و برای دوام و بقای این زندگی باید تکامل یابد و ابزارها و تکنیک های جدیدی برای فراهم ساختن شرایط جدید به کار بگیرند چون زندگی همیشه در حال تغییر است و اینکه والدین چه سبک فرزندپروری را برای تربیت فرزندان خود انتخاب می کنند می توانند در بالا رفتن و یا پایین آمدن یا در حد اعتدال قرار دادن سطح توقعات فرزندان تأثیر بگذارد. که حتي اين مسئله می تواند منجر به فرزندسالاری در خانواده،و در نهایت می تواند منجر به  کمال گرایی در بزرگسالی بشود. قابل ذکر است که براساس بررسی های انجام شده این برای اولین بار است که ارتباط بین سطح توقعات فرزندان با سبک های فرزندپروری و سبک کمال گرایی والدین سنجیده می شود.

تعاریف

توقع: به معنای در انتظار وقوع امری بودن، به معنای چشم داشت یا درخواست (فرهنگ معین1382)

سطح توقعات : درخواست یا انتظار فردی از فرد دیگر

کمال گرایی: به ویژگی یا خصلتی اطلاق می شود که شخصی به دنبال خواسته های فردی خود سطح عالی عملکردی است. (فلت و همكاران2002)

سبک فرزندپروری: به روش ها و رفتارهایی ویژه گفته می شود که جداگانه یا در تعامل با یکدیگر بر رشد کودک تأثیر می گذارد. (بامریند1991) سبک فرزندپروری مؤلفه اساسی در رشد فرزندان می باشد و با پیامدهای مهم شناختی – اجتماعی (لامبورن و همكاران1991) و رفتاری هیجانی (دریسکول همكاران 2008) رابطه دارد.

عوامل مؤثر در تغییرسطح توقعات فرزندان

روش های والدین در پرورش فرزند تحت تأثیر عواملی قرار دارد که این عوامل در هم تأثیر می گذارند. زمینه ی فرهنگی یکی از این عوامل است. مثلاً در بعضی از خرده فرهنگ ها و گروه های اجتماعی فرزندان خود را به خاطر بدرفتاری تنبیه بدنی می کنند یا در گروه های اجتماعی دیگر برای منضبط کردن فرزند خود از احساس شرم کودکان استفاده می کنند. (یاسایی1393) براساس اینکه برای تنبیه کودک شرایطی وجود دارد تا تنبیه نتیجه مطلوبی داشته باشد می توان چند موارد آن را عنوان کرد:

1- تنبیه باید در زمان مناسب باشد تا مؤثرتر واقع شود (آرون فرید1968، پارکی1977)

2- اگر تنبیه از سوی والدین مهربان باشد بیشتر به نتیجه مطلوب می رسد.

3- در تنبیه باید ثبات قدم داشته باشیم و اگر رفتار خاصی را گاهی سرزنش کنیم و گاهی نادیده بگیریم آن رفتار نامطلوب در کودک پابرجا می ماند. (پارکی1977)

4- بر طبق اصل حداقل و کافی ، تنبیه رفتار منع شده باید در حدی باشدکه کودک وادار به اطاعت شود (لپر 1981)

تنبیه شدید ممکن است کودک را وادار به اطاعت کند ولی در ضمن باعث ایجاد خشم و ترس و اضطراب در او شود. و همین سبب می شود که کودک در برابر پذیرش و درونی کردن قواعد مقاومت کند. منع و تنبیه کودک در صورتی که با استدلال و توضیح همراه باشد بیشترین تأثیر را خواهد داشت. (لاودیی1973، پارکی 1977( بر اساس قواعد تنبیه اگر والدین به خاطر مسائل فرهنگی جامعه به روش یا سبک تربیتی خاصی عمل کردند و فرزند خود را بدون در نظر گرفتن قواعد تنبیه، او را تنبیه کنند، ممکن است آن رفتار نامطلوب (گریه کردن فرزند برای رسیدن به خواسته های خود) در کودک پابرجا بماند، یا در او ایجاد ترس و اضطراب کند ولی اگر والدین در برابر هر خواسته ی فرزند خود با توضیح و استدلال عمل کند، کودک نیز یاد می گیرد که برای رسیدن به توقعات خود رفتار نامطلوبی نداشته باشد. پس در نتیجه اگر والدین در این مورد به روش تربیتی درستی عمل نکنند، رفتار کودک منجر به بالا رفتن سطح توقعات او از والدین در نهایت کمال گرایی خودمحور (خود انتقادگرایی و تحمیل خواسته های سخت گیرانه بر خود) و کمال گرایی دگرمحور (انتظارات بالا فرد از دیگران) می شود. (هویت وهمکاران1991) عامل دیگری که در روش های فرزندپروری تأثیر می گذارد سطح رشد کودک است. هر چه قدر کودکان بزرگتر می شوند والدین باید از راهنمایی کلامی و استدلال استفاده کنند . (مک کوین1984) پس بر اساس این گفته اگر والدین براساس سطح رشدی کودک با او رفتار کنند و طبق سطح رشدی کودک از او توقع داشته باشند، کودک نیز یاد می گیرد که براساس سطح توان یا توانایی پدر و مادر از آن توقع داشته باشدو در نتیجه سطح توقعات خود را با آنها تنظیم می کند. عواملی مثل شخصیت والدین، انتظارات آنها و اعتقادات آنها درباره ی اهداف اجتماعی شدن تجارب شغلی والدین و رابطه ی زناشویی آنها و همچنین خصوصیات شخصیتی و توانایی های شناختی کودک نیز می تواند در روش های فرزندپروری والدین تأثیر بگذارد. در مطالعاتی که با مریند (1967) در ارتباط با الگوهای رفتاری والدین و رفتار کودکان داشته است سه سبک کنترل یا سه سبک فرزندپروری را عنوان کرده است:

1- روش انضباطی استدلالی و تشویق استقلال و خودمختاری کودک را به نام روش فرزندپروری قاطعانه یا اطمینان بخش نامید. کودکان این گروه آنها بودند که با کفایت و از لحاظ استقلال، رشد یافتگی ، متکی به خود، فعال بودن، تسلط به خود، میل به کاووش، دوستی و جهت گیری به سوی پیشرفت رتبه ی بالایی گرفته بودند. و هم چنین والدین این گروه نیز در چهار جنبه ی رفتاری نیز نمرات بالایی گرفتند که عبارتند از :

- کنترل ( تلاش هایی در جهت تأثیر در فعالیت هدف مدار کودک، تغییر در ابراز وابستگی، پرخاشگری و رفتار بازیگوشانه و تشویق درونی کردن معیارهای والدین.

- روشن بودن ارتباط بین والدین – کودک

- توقعاتی از کودک برای عاقلانه رفتار کردن، (فشار بر کودک از لحاظ ذهنی – اجتماعی یا عاطفی در سطح خوبی عمل کند.)

- مراقبت از سوی والدین شامل گرمی، محبت ، نگهداری و دلسوزی ) و دخالت (تشویق کارهای کودک).

2- کودکان نسبتاً متکی به خود ولی ناراضی، منزوی و بی اعتماد. والدین این گروه کمتر برای کودک استدلال می کردند، بیشتر اعمال قدرت می کردند و روش انضباط اجباری داشتند. در ضمن کمتر گرم بودند و با فرزندان خود کمتر همدلی می کردند. در ضمن فرزندان را تشویق به بحث در مورد تصمیمات و قواعد خانوادگی نمی کردند. به این والدین مستبد می گویند. زیرا به شدت کودکان خود را کنترل می کردند، اعمال قدرت می کردند و سعی می کردند فرزندان را وادار به رعایت ارزش های سنتی کنند،مانند احترام به مراجع قدرت، کار، حفظ نظم و سنت.

3- کودکانی که اتکا به خود، میل به کاووش و تسلط به خود در آنان بسیار کم بود. والدین این کودکان از سایر کودکان رفتار نابالغانه تر داشتند، و آنان را والدین سهل گیر نامیدند. کنترل روی کودکان خود نداشتند، با آنها رفتار گرمی نداشتند و در منضبط کردن و تشویق آنان چندان جدی نبودند. در ضمن از آنان چندان توقعی برای رفتار بالغانه نداشتند، به آن اجازه می دادند تا فعالیت هایشان را خودشان تنظیم کنند، از کنترل پرهیز می کردند و بر اطاعت پافشاری نمی کردند (باومریند1967)

کمال گرایی والدین را می توان یکی از عوامل مهم در بالا رفتن سطح توقعات فرزندان دانست.

والدین کمال گرا که با ویژگی هایی از قبیل انتظارات بالا از خود و از فرزندان مشخص می شوند (انس و همکاران2002)

استانداردهای بسیار بالا و توجه زیاد به شکست ها و هم چنین درگیر پذیرش مشروط، القای احساس گناه و سبک فرزندپروری مداخله کننده از ویژگی این والدین می باشند (سویننس و همکاران2005)

یک توضیح احتمالی این است که والدین کمال گرا مجذوب استانداردها و هنجارهای خودساخته خود هستند تا حدی که حساسیت و توجه همدلانه لازم و مناسب برای توجه به نیازها و آرزوهای فرزندانشان را از دست می دهند (دیکس1991) والدین کمال گرا ممکن است آرزوها و هنجارهایی را که احساس می کنند خودشان نتوانسته اند به آنان برسند برای فرزندان خود به کار ببرند. (بلت1995) شکنندگی حرمت خود در والدین کمال گرا می تواند کمال گرایی والدین را به سبک فرزندپروری آنان مرتبط سازد. وقتی پذیرش خود والدین مشروط به دستیابی به اهداف مشخصی باشد آنان ممکن است این مشروط بودن را به محبت و پذیرش فرزندان منتقل کنند و فقط وقتی به آنان محبت کنند که مناسب با استانداردها و انتظارات والدین عمل کنند (الیوت و همکاران2004). بر این اساس ویژگی هایی (تهدید و نگرانی ها) حرمت خود والدین از طریق کمال گرایی، سبک فرزندپروری آنان را تحت تأثیر قرار می دهد. کمال گرایی خودمحور که بر اساس انتظارات غیرواقع بینانه از خود همراه با خودنظارتگری دقیق مشخص می شود (هویت و همکاران1991) با مسئولیت پذیری افراطی همبستگی مثبت معنادار دارد(بشارت1383) این انتظارات بالای غیرواقع بینانه از خود و مسئولیت پذیری افراطی، ویژگی های سبک فرزندپروری سهل گیرانه. یعنی پاسخ گو بودن بالا (احساس مسئولیت) و توقع پایین را به فرد تحمیل می کند. بنابراین بین کمال گرایی خودمحور و سبک فرزندپروری سهل گیرانه از طریق احساس مسئولیت بالا و توقع پایین توجیه می شود. در تبیین کمال گرایی خودمحور با سبک فرزندپروری آمرانه نیز می توان گفت که والدین کمال گرا وقتی فرزندانشان در انجام تکالیف مدرسه یا در ارتباط با همسالانشان یا در امور دیگر مشکل دارند، احساس کهتری و تهدید می کنند. این افراد به علت خودانتقادگری غیرواقعی، مشکلات فرزندانشان را شخصی سازی می کنند و به خودشان نسبت می دهند. و از آنجا که حرمت خود این والدین به موفقیت فرزندانشان وابسته است فشار بیشتری بر فرزندانشان وارد می کنند تا از شکست اجتناب کنند (برنز، 1980) . این روش و سبک برخورد و رابطه با فرزندان معادل سبک فرزندپروری آمرانه محسوب می شود. کمال گرایی دیگر محور که با توقع بالا از دیگران مشخص می شود. این توقع بالا از ویژگی سبک فرزندپروری اقتدارگر می باشد. رابطه ی بین کمال گرایی دیگرمحور والدین و سبک فرزندپروری آمرانه بدین صورت می توان تبیین کرد که کمال گرایی دیگرمحور که با توقع بالا از دیگران مشخص می شود، با سلطه جویی، پرخاشگری علیه دیگران و ناتوانی در توجه طلبی و مهرجویی رابطه دارد ( هویت وهمکاران1991، هیل و همکاران1997). این نشان می دهد که افراد کمال گرای دیگرمحور هم تقاضای بالا از دیگران دارند و هم سلطه جویی آنان و ناتوانی آنها در توجه طلبی و مهرجویی باعث پایین بودن پاسخ دهی می شود. بنابراین درگیر سبک فرزندپروری آمرانه می شوند. شاید بتوان رابطه ی کمال گرایی دیگرمحور مادران را با سبک فرزندپروری سهل گیر به تفاوت جنسیتی آنان نسبت داد. چون مادران در خانواده های ایرانی قدرت اجرایی کمتری برای دنبال کردن توقعات خود نسبت به افراد خانه دارند از توقعات خود صرفه نظر می کنند. (بشارت1389) شکل دیگری از رابطه بین کمال گرایی والدین و سبک های فرزندپروری را می توان چنین بیان کرد که استانداردهای بالا در والدین می تواند متوجه خود فرد یعنی کمال گرایی خودمحور باشد. توقع بالا از خود ممکن است در ارتباط با کنترل فرزندان باشد یعنی من به عنوان یکی از والدین باید کنترل بالایی بر رفتارهای فرزندان داشته باشیم. این کنترل بالا از ویژگی های فرزندپروری آمرانه می باشد. توقع بالا از خود ممکن است در ارتباط با خدمت رسانی به فرزندان ظاهر شود یعنی من به عنوان یکی از والدین باید هر کاری برای فرزند خود انجام دهم. این ویژگی معادل پاسخ دهی بالا می تواند از مؤلفه های سبک فرزندپروری سهیل گیر باشد. هم چنین استانداردهای بالا می تواند متوجه دیگران باشد. یعنی کمال گرایی دیگرمحور که به دو صورت می تواند نمود پیدا کند :

1- به صورت توقع بالای فرد از دیگران یا پرتوقع بودن که از ویژگی های سبک فرزندپروری اقتدارگر و آمرانه است.

2- به صورت توقع از فرزندان برای تنظیم رفتارشان توسط خودشان و افزایش پاسخ دهی والدین برای اینکه زمینه را برای فرزندان آماده کنند تا خودشان رفتارهایشان را تنظیم کنند. در این حالت کمال گرایی به صورت سبک فرزندپروری سهل گیر نمود پیدا می کند. (بشارت1389)

از عوامل تأثیرگذار دیگر در بالا رفتن سطح توقعات فرزندان می توان به همانندسازی فرزندان اشاره کرد، بسیاری از الگوهای رفتاری، خصوصیات اخلاقی، انگیزه ها و نگرشها و ارزش های والدین خود را از طریق فرایندهای تقلید و همانندسازی کسب می کنند. این فرایندها بدون آموزش عمدی والدین یا تلاش عمدی کودک برای یادگیری ایجاد می شود. در حقیقت کودکان غالباً از رفتاری تقلید می کنند که والدین چندان تمایلی به آموختن آن به کودک ندارند. همانندسازی مفهومی است که از نظریه ی فروید گرفته شده و به فرایندی اطلاق می شود که به موجب آن کودک الگوی کلی و گسترده  ی تفکر و رفتار را درونی می کند. همانندسازی نشان دهنده ی پیوند عاطفی شدید کودک با شغلی است که با او همانندسازی کرده است . فروید معتقد بود که کودک با همانندسازی با والد هم جنس خود ،فراخود یا وجدان، ارزش های اخلاقی و معیارها و نیز واکنش ها و نگرش های متناسب با جنسیتش را کسب می کند. (یاسایی1393) روش های منضبط کردن کودک و قدرت همانندسازی کودک در الگوهای گسترده ی تعامل بین فرزند – والد یا شیوه های فرزندپروری ریشه دارد . این الگوها یا شیوه ها در ابعاد مختلفی می توان نام برد مثل پذیرش، محبت، کنترل، مهربانی، گرمی، انعطاف پذیر بودن، محدود کردن و پرتوقع بودن. (یاسایی1393)

در بحث همانندسازی با والدین هم چنین می توان نظریه آلبرت بندورا (1977) را مطرح کرد که معتقد است که یادگیری مشاهده ای همه وقت اتفاق می افتد. بعد از آنکه توانایی یادگیری مشاهده ای به حد کمال رشد کرد، کسی قادر نخواهد بود مانع دیگران بشود تا آنچه را که می بینند یاد نگیرند. بندورا معتقد است که پیش از اینکه چیزی از یک الگو یا سرمشق آموخته شود آن الگو یا سرمشق باید مورد توجه قرار گیرد و هم چنین یادگیری یک فرایند دائماً در حال جریان است و صرفاً چیزی که مورد مشاهده قرار می گیرد آموخته می شود. بندورا (1986) می گوید: افراد به الگوهایی توجه می کنند که به کارآمدی مشهور هستند و کسانی که از لحاظ شهرت یا ظاهر ناکارآمد هستند نادیده می گیرند. بندورا و کوپرز (1964) دریافتند کودکانی که الگوهایی را مشاهده کردند که معیارهای عملکرد سطح بالایی برای خود قرار داده بودند خودشان را تنها زمانی که عملکرد عالی داشتند تقویت کردند ولی کودکانی که الگوهایی را که مشاهده کردند که معیارهای عملکرد سطح پائینی برای خود قرار داده بودند خودشان را برای عملکردهای کوچک تقویت کردند. و همچنین موفقیت واتسون در تغییر رفتار کودکان موجب شد تا او با استفاده از فرآیند شرطی سازی، مسئولیت  کامل تربیت کودک را به عهده ی والدین بگذارد(کرباسی1393). طبق نظریه بندورا و فروید و واتسون می توان چنین نتیجه گیری کرد که رفتار والدین می تواند الگویی برای فرزندان خود باشند و زمانی که فرزندان با الگوهایی در خانواده که بالاترین سطح عملکرد را دارا می باشند مواجهه شوند می خواهند که مانند آنها عمل کنند و این امر زمینه ای است که برای بالا رفتن سطح توقعات آنها و فرزندان آن خانواده در حد کمال عمل خواهند کرد. در بالا رفتن سطح توقعات فرزندان به عوامل دیگری مثل تشویق فرزندان از جانب والدین برای رسیدن به تحصیلات و هدف های بالا می توان اشاره کرد. به طور کلی اگر والدین هدف های شغلی و تحصیلی بالایی برای فرزندانشان در نظر داشته باشند و کودکان را در این راه تشویق کنند، سطح توقعات فرزندانشان نیز بالا می رود و هم چنین فرزندان با تشویق والدین به تحصیلات و مشاغل بالاتر به این کار بیشتر راغب می شوند. (هافمن و هکاران 1984، 1986)

شکاف بین نسلی که بین فرزندان و والدین بوجود آمده، می توان در بالا رفتن توقعات فرزندان نقش داشته باشد. چون امروزه اکثر والدین هر دو شاغل هستند و وقت و زمان کمتری برای برقرار کردن ارتباط با فرزندان خود دارند. در نتیجه نیازهای عاطفی فرزندان شناخته نشده باقی می ماند و والدین در برآورده کردن خواسته های فرزندان خود به آنها کمک کنند، این مسائل و مشکلات فرزندان به صورت نافرمانی و مشکلات رفتاری خود را نشان می دهد و والدین احساس می کنند که در برابر کنترل فرزندان خود ناتوان هستند، از این رو فاصله ی بین والدین و فرزندان به تدریج زیاد شده و فرزندان احساس می کنند که از طرف والدین خود درک نمی شوند و با بهانه جویی و لجاجت های خود ، والدین را دچار سردرگمی می کنند و والدین را وادار به پاسخ نیازهای خود می کنند. (اسلامی شهر بابکی2014) و این پاسخ های والدین به خواسته های غیرمنطقی فرزندان پیش زمینه ای برای بالا رفتن تدریجی سطح توقعات فرزندان می شوند. و اگر والدین به خواسته های فرزند خود پاسخ مثبت ندهند ممکن است فرزند یا کودک به مرحله ی پایین تر کودکی خود برگردد و این همان چیزی است که  فروید آن را مکانیزم دفاعی « بازگشت » می نامد. مکانیزمی که بدن در برابر ناکامی یا شکست در مرحله ای از زندگی به آن می رسد و به موقعیت یا دورانی باز می گردد که دارای صفات خام یا ناپخته است. (کودکی که برای رسیدن به خواسته های خود گریه می کند تا پدر و مادر به تقاضاهای او پاسخ مثبت بدهند). (کریمی 1391) در ادامه می توان اشاره کرد که اگر والدین بتوانند تقویت ها ( پاداش ) را کنترل کنند رفتار نیز کنترل خواهند کرد و با تقویت کردن رفتارهایی به خصوص از کودک، می توانند شخصیت دلخواه را در او بسازند.( هرگنهان1972) اما اگر این تقویت بدون آگاهی و دانش باشد، ممکن است رفتاری در کودک تقویت شود که مورد دلخواه والدین نباشد. پس اگر والدین هر رفتار کودک را تقویت کنند، به فرزند آموخته خواهد شد که برای هر رفتار از پدر و مادر خود توقع پاداش یا تقویت داشته باشند و این امر باعث بالا رفتن سطح توقع در کودک خواهد شد. هال نیز در سال 1943 عنوان کرد که موجود زنده زمانی که در محیط زندگی خود به عدم تعامل برسد، احتیاجاتی در او برانگیخته می شود، مانند احتیاج فیزیولوژی به غذا. سپس سایق به صورت حالت تنش همراه با احتیاج درمی آید و موجود زنده را به فعالیت وادار می کند و همین که موجود زنده نیاز خود را ارضا کرد، حالت تنش (سایق) کاهش پیدا می کند. این ارضای نیاز و کاهش سایق (تقویت) نامیده می شود. تقویت یک پاسخ سبب می شود که آن پاسخ آموخته شود. طبق نظریه ی هال می توان چنین برداشت کرد که زمانی که کودکی به وسیله ی والدین ارضای نیاز شود و پاسخ نیاز نیز تقویت گردد آن پاسخ آموخته می شود.و اگر والدین خواسته یا ناخواسته به هر نیاز کودک پاسخ مثبت بدهند، سطح توقعاتش از پدر و مادر بالا رفته، چون به هر نیازی پاسخ مثبت داده شده است و این مشکلاتی را در آینده برای فرزند به دنبال خواهد داشت که غیرقابل کنترل می باشد.

جامعه امروزی ما نیز که بسیاری از وظایفش را به عهده ی خانواده و والدین گذاشته است می تواند یکی از عوامل تأثیرگذار در بالا رفتن سطح توقعات فرزندان باشد. مثلاً جامعه می تواند با تقویت مدارس در جهت بهبود امکانات ورزشی، هنری، تحصیلی باعث شود تا خانواده ها فشار هنجاری کمتری را تحمل کنند و فرزندان را از حالتی که کانون توجه شدید خانواده ها هستند دربیاورد. و هم چنین اگر کارکنان مدارس (معلم، ناظم، مدیر) که یکی از عوامل اجتماعی شدن هستند، مدرسه را به محیطی گرم و محبت آمیز تبدیل کنند، هم علاقه کودک به مدرسه بیشتر می شود و هم محیط مدرسه و هم کارکنان مدرسه برای او الگو و سرمشق در خواهند آمد و باعث می شود که سطح توقعات فرزندان از والدین کمتر شده، چون تا حدودی به نیازهای کودک پاسخ داده شده است و فشار هنجاری والدین کمتر خواهد شد. در اینجا می توان نظریه ی اریکسون (1950) را مطرح کرد که کودکان وقتی وارد مدرسه می شوند نیاز دارند تا تضاد بین کارایی و احساس حقارت خود را حل کنند. و اگر توانایی های کودک در مدرسه رشد کند می تواند او را به سوی روابط گسترده تر سوق دهد، و در او احساس شایستگی و کارایی پرورش خواهد شد و عدم تأئید توانایی های کودک باعث حقارت و بی کفایتی خواهد شد و کودک برای خبران احساس حقارت خود ممکن است به والدین خود آنقدر وابسته شود که بر والدین خود تسلط یابد به طوری که هر آنچه بخواهد چه مادی و چه عاطفی برایش فراهم بسازند. و این اقتدارطلبی است که اریک فروم برای بازیابی امنیت از آن نام برده است. (کریمی 1391) در بحث جامعه پیاژه (1966) نیز بیان می دارد که انسان درست از لحظه ی تولد به همان اندازه که تحت تأثیر محیط فیزیکی قرار می گیرد  از محیط اجتماعی نیز متأثر می شود. جامعه حتی بیشتر از محیط فیزیکی ساختار فرد را تغییر می دهد. زیرا نه تنها او را مجبور به شناخت واقعیت ها می کند بلکه هم چنین نظام از پیش تعیین شده ای از علائم را در اختیارش می گذارد که افکار او را تغییر دهد، و او را با ارزش های تازه آشنا کند و تعداد نامحدودی از تکالیف را بر عهده اش می گذارد.

نقش همسالان نیز از مواردی است که می تواند بر سطح توقعات فرزندان تأثیر بگذارد. پدیده ی رقابت منفی فرزندان یک خانواده با گروه همسالان از جمله ناهنجاری است که در میان افراد جامعه رواج پیدا کرده و توقعات فرزندان را در کسب زندگی شان تغییر می دهد. در حقیقت افرادی که به مسئله ی رقابت منفی اطرافیان و همسالان توجه کنند افرادی هستند که برای دست پیدا کردن به اهدافشان اقدام به فعالیت هایی می کنند که در چشم دیگران جلوه یا خودنمایی کنند یا برتری و چیرگی شان از همسالان کمتر نباشد. اگر فرزندان واقعیات زندگی و توانایی های فردی و اقتصادی خانواده را بپذیرند کمتر به تقلید دیگران توجه کرده و در نتیجه احساس رقابت با دیگران در آنها کاهش پیدا می کند. با ادامه پیدا کردن رقابت میان همسالان و بالا رفتن سطح توقعات فرزندان این موضوع کم کم به بیماری تبدیل می شود. یعنی هر چه افراد از یک رقابت مثبت و دوستانه به سمت رقابت منفی و مقایسه ای پیش بروند، به عنوان یک فرد متوقع و زیاده خواه مشکلات رفتاری و نابهنجاری اجتماعی زیادی پیدا کرده و در این موارد توانایی تجزیه و تحلیل مسائل منطقی را نداشته و با ورود به محیط شروع به رفتارهای تخریب گرایانه می کنند و اگر رقابت های منفی در خانواده وجود داشته باشد، فرزندان نیز رفتار والدین را ملاک قرار داده و بسیار متوقع می شوند و این رفتار در آنها تقویت خواهد شد. (کجاوند1389) پس بر اساس اصول یادگیری اجتماعی، واکنش های مثبت و منفی از سوی همسالان منابع مهمی است که از همان اوایل دوران کودکی به کودکان بازخورد می دهد و کودکان ممکن است همسالان خود را سرمشق های مناسب تری از بزرگسالان بدانند زیرا سایر کودکان را شبیه به خود می دانند. چون از همان اوایل کودکی تشویق می شوند که با همسالانشان کنش متقابل داشته باشند. (یاسایی1393)

نقش رسانه و تلویزیون فیزیکی از مسائلی است که می تواند در فرآیند بالا رفتن سطح توقعات فرزندان نقش مهمی را ایفا کند. تلویزیون از همان آغاز زندگی کودکان نقش مهمی در اجتماعی کردن آنان دارد. تلویزیون دریچه ای است به جهان خارج که از طریق آن کودک اطلاعات و ارزش هایی را کسب می کند (لیبرت و همکاران1988)  نقش رسانه و تلویزیون را در بالا رفتن سطح توقعات فرزندان را نباید نادیده گرفت. تلویزیون از همان آغاز زندگی کودکان نقش مهمی در اجتماعی کردن آنان دارد. تلویزیون دریچه ای است به جهان خارج است که از طریق آن کودک اطلاعات و ارزش هایی را کسب می کند (لیبرت و همکاران1988). تلویزیون در ضمن سرمشقی است بر پایه آموختن و مهارت های شناختی و میزان درک کودکان از برنامه های تلویزیون تا حدودی بستگی به رشد شناختی آنان دارد. (یاسایی1393). بر اساس نظریه بندورا(1986) یادگیری انسان از راه مشاهده ی پیامدهای رفتار سرمشق یا الگو بدست می آید. بندورا(1986) بیان می کند که به همان اندازه که از مشاهده ی پیامدهای رفتارمان یاد می گیریم از مشاهده تجارب غیر مستقیم هم چیزی می آموزیم . هم چنین بندورا الگو را به عنوان انتقال دهنده ی اطلاعات تعریف می کند. اما بعضی وقتها رسانه ها یا تلویزیون می توانند فرآیندهای شناختی ناقص ایجاد کنند. که این فرآیندهای شناختی معیوب یا ناقص طبق نظریه بندورا می تواند از ادراکات نادرست یا تعمیم بیش از حد یا اطلاعات ناکافی یا غلط ناشی می شود. براساس گفته های بندورا(1988) می توان چنین برداشت کرد که رسانه یا تلویزیون هم می تواند به عنوان الگویی رفتاری برای فرزندان عمل کند و باعث بالا رفتن سطح توقعات آنها شود و هم انتقال دهنده اطلاعات می باشد که این اطلاعات ممکن است آموزنده و مفید باشدو یا پیامدهای منفی رفتاری را به دنبال داشته باشد مثل خشونت، جرائم اجتماعی، بالا رفتن سطح توقعات در فرزندان.

خودخواهی ذاتی انسان را نیز می توان براساس نظریه تکاملی تبیین کرد که انسان ها نسبت به خودخواهی، آمادگی ذاتی دارند. (یاسایی1393) و یا هابز(1962) بیان می کند که انسان ها اساساً خودخواه و مهاجم اند و اگر اجازه یابند تا بنا به ماهیت خود عمل کنند زندگی مملو از اعمال خودخواهانه خواهد بود. از گفته های نظریه تکاملی و هابز می توان چنین نتیجه گیری کرد که اگر خودخواهی انسان ذاتی باشد این خودخواهی می تواند منجر به بالا رفتن سطح توقعات و کمال گرایی در انسان شود. به نظر نویسنده این متن بیان می دارد که اگر چه فرزندان ما در گذشته مطیع خانواده و والدین خود بوده اند و به آنها احترام بیشتری به والدین خود می گذاشتند ولی باید پذیرفت که در گذشته بین والدین و فرزندان به خاطر این که فضای خانواده جو پدرسالاری حاکم بود، اکثر فرزندان رابطه ی صمیمی با والدین خود نداشتند و نمی توانستند نیازهای خود را بیان کنند، در نتیجه سطح توقعاتشان برآورده نمی شد و این جور بیان می شد که سطح توقعات فرزندان در گذشته پایین بوده است. اما چون فرزندان امروزی حق بیان کردن نیازهای خود را پیدا کرده اند و رابطه ی بهتر و صمیمی تری با والدین خود دارند و هم چنین انتظارات خود را در زندگی به والدین خود می گویند این جور فهمیده می شود که سطح توقعاتشان بالا رفته است. و یا اینکه خانواده های امروزی برای بقای روحی و درونی – ذهنی  فرزندان خود به دنبال این هستند که پول بدست بیاورند تا نسبت به خانواده های دیگر برتری یابند و فرزندان آنها نسبت به همسالان خود کمبودی احساس نکنند و اغلب والدین به جای اینکه با فرزندان خود ارتباط کلامی و گفتاری پیدا کنند و با آنها درباره ی مسائل زندگی گفت و گو و مشورت کنند به صورت عملی به تمام نیازهای منطقی فرزندان خود پاسخ می دهند و اگر فرزندشان اعتراض کرد، آن را به پای بالا بودن سطح توقعات آنها می گذارند و به آنها گفته می شود که نیازی به اعتراض نیست چون تمام نیازهای مادی شما برآورده شده است.

 

  

    

 


نظر دهی

برای نظر دهی باید وارد سایت شوید. با تشکر