نظرت چیه ؟

مرکز هم فکری و انتقال تجربه

همین الان ثبت نام کن و از ما باش

ثبت نام

توجه : وارد کردن هر دو گزینه ایمیل و موبایل اجباری نیست فقط یک مورد کافی است.

پرسشنامه

کد امنیتی

تغییر

یاد آوری کردن کلمه عبور

چنانچه رمز عبور خود را فراموش کرده اید ایمیل خود را وارد کنید تا اطلاعات حساب کاربری برای شما ارسال شود.

یاد آوری کلمه عبور به وسیله موبایل

یاد آوری کلمه عبور به وسیله ایمیل

ارزو

هر شب بعد ازمدرسه، مجبورم تا دیر وقت دست فروشی کنم. چون وضع مالیمان خراب است و باید خرج خانه را در بیارم. 
آن شب هم مثل همیشه، کنار خیابان مشغول دست فروشی بودم. اواخر شب، ماشینی جلوی بساطم ایستاد و از من قیمت اجناسم را پرسید. با تعجب دیدم «معلم ادبیاتم» است. خیلی خجالت کشیدم. نمی‌خواستم معلمم من را در این حالت ببیند. اما آقا معلم با لبخند گفت: 
«جوون، خسته نباشی، یادت نره انشای فردا رو بنویسی». 
عنوان انشایمان این بود: «بهترین آرزوی شما چیست؟» گفتم: «آقا یادم نمیره». 
صبح در کلاس این انشا‌ء را خواندم: 
«بهترین آرزویم این است که هیچ دانش‌آموزی مجبور نباشد به‌ خاطر فقر، شب ها در خیابان دست فروشی کند و مادرش هم رخت های مردم را بشوید؛  ای‌کاش پدر هیچ بچه‌ای بیمار نباشد و شب ها گرسنه نخوابد، و موضوعاتی از این قبیل. 

بعد از تمام شدن انشایم، آقا معلم، دفترم را گرفت تا نمره‌ام را بدهد. دیدم نمره 20 داده و زیر آن نوشته:
 «من‌هم آرزو دارم که هیچ معلمی به‌خاطر عقب افتادن کرایه خانه، سه شیفته کار نکند و تا نیمه‌های شب مجبور به مسافرکشی در خیابان ها نباشد و دائم از این نترسد که در این وضعیت با شاگردهایش روبه‌رو شود. ای‌کاش، هیچ معلمی آخر شب با جیب خالی به خانه نرود و شرمنده چشمان فرزندانش نباشد» و از این قبیل. 
بعد از دیدن دفترم، تازه فهمیدم که درد من و آقا معلم یکی است. تازه فهمیدم آقا معلم، آن وقت شب در خیابان چه کار می‌کرد. تازه فهمیدم این‌که بعضی وقت ها معلم هایمان سر کلاس نمی‌آیند و بچه‌ها می‌گویند معلم‌ها..... یعنی چه!


نظر دهی

برای نظر دهی باید وارد سایت شوید. با تشکر